تبلیغات
پاتیل درز دار

پاتیل درز دار

عکس...!؟

دوشنبه 9 آبان 1384

سلام مثل اینکه هیچکس علاقه ایی به عکس گذاشتن نداره به غیر از من !

به هر حال من شدم عکاس باشی وبلاگ نه؟؟!

اینم یه عکس ار ریتا روش کلیک کنید بزرگش رو بگیرید



[ دوشنبه 9 آبان 1384 - 11:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| بیرکا ] [گالری , ] [+]

شعر

شنبه 9 مهر 1384

میخواهم بنویسم.كسی جلو دار من نیست؟
مینویسم،مینویسم از تو
تا جای كه رد پای تو مرا دلسرد نكند
با تو از حادثه ها خواهم گفت
حادثه ای دور،غریب تر از سال پیش
گریه این گریه اگر بگذارد
میخواهم بروم تا ابد.آیا كسی جلو دار من است؟
با تو از ازل خواهم گفت
ایا ازل كافیست؟ایامعراج ازل كافیست؟
با تو از اوج معراج غزل خواهم گفت
مینویسم،هستیه هستن را.همه هق هق تنهایی را.همه  خواستن بودن را
تا تو از هیچ من،به ارامش دریای من برسی
تا تو در همهمه پی سكوتم حرف زنی
میخواهم...میخواهم..میخواهم
به حریم خلوت عشق،تو تنها برسی
نوشتم همه با تو نبودن هارا.
مینویسم تا تو از خواب خوش خود به من بودن ببرم
تا تو تكیه گاه امن خستگی ها باشی
تا تو مرا باز به دیدار خود من ببری
____
سلام بروبچز...مدیر وبلاگ...اگر دوست داشتی پست منو پاك كن...چون من حوصله برنامه ریزی برای پست زنی رو ندارم..مثلا این هفته فلانی بزنه..هفته بعد اون یكی..حسش اومد میزنم :hammer:
دیدم موضوعاتتون همه چیز شده...گفتم شعر بگم :hammer:

موضوعات نوشته های من متفاوته...اگر دوست دارین شناسه منو سه روز لاك كنین :hammer:

فعلا بای



[ شنبه 9 مهر 1384 - 01:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| سرژ تانکیان ] [عمومی , ] [+]

و امسال به عمو ققی چه گذشت؟!!

شنبه 2 مهر 1384
هوووم...جل الخالق...مگه خوابم می بره...بین خودمون نمونه امشب بسی حالم بد بودsad
نشستم فکر کردم عجب تابستونی داشتم امسال...daydreaming - New!...با همه تابستونا فرق می کرد...هووم فرق عمد و بزرگ اصلا شمال نرفتم یه دفه رفتم زود برگشتم...زیادم حال نداد...فرق دیگه شم کلی دوست جدید بود که پیدا شدsmug...هوووم با همین یکی از دوست های جدید که دیگه بعد از ۵ ماه جدید نبود امشب می صحبتیدم...چی بگمsad...همه حرفام بو غم می داد...انگار دارم میرم بمیرم...کسی که تو ۴ ماه هر ۱ ساعت یه بار باهاش صحبت کردی چه جوری میتونی هفت هشت ساعت ازش دور باشیsad...حالم انقد بد بود که وقتی تلفن رو قطع کردم احساس کردم بغضم داره خفم می کنه...تلفن قطع شد به کنار رفتم تو نت که دوباره دوستم هم تو نت بود...هوووم دیگه موقع خداحافظی اصلا دلم نمیومد جدا بشم...اصلا روز خوبی نبودshame on you...شاید شما هم مثل من انقد دوست داشته باشید که عده ای رو فراموش کنید حتی اگر بشه ۲ ماه ولی در هر صورت دوستتون هست و دوسش دارید...ولی در هر صورت راجب یه چند تا از بچه ها چیزایی شنیدم که واقعا متاسف شدم...not listening - New!...خواستم برم با اون دوستم صحبت کنم...اما گفتم به من چهI don't know - New!...خودش می کنه اشتباه زا اونه اگه عقل داشت همچین کاری نمی کردwaiting...خلاصه روز قاتی پاتی بود...دیگه ما هم باید مثل اینکه واقعا درس بخونیمwaiting...ولی اصلا دلم نمیاد دیگه اخر کلاس نباشم یعنی رتبه آخر کلاس رو بدم به یه نفر دیگهwhistling...نامردیه عمرا اگه آخر کلاس رو ول کنمwaiting...هووم الانم نمی دونم چه کنم مثل آدم های منتظر می رم از این ور به اون ور ساعت الان چنده؟!!شاید اصلا نخوابیدم یه راست برم مدرسه...hee hee...هوووم...از این وبلاگم دارم می رمsmug...بروبچ برادر حمیدم مدیره...مشکل و از این حرفا داشتید بهش بگید...بریکا این عکس تو هم بر می دارم تو صفحه مشکل ایجاد کرده این جور عکس ها رو آدرسش رو بدید...چون می دونم شما خیلی منو دوست دارین و بهم می گین برگرد ولی مهم نیست بگید من بر نمی گردمchatterbox...چون می خوام برم تو یه وبلاگ دیگهbig grin...حالا دیگه هر گلی زدید به سر خودتون زدیدdevil...هوووم...روزگاری بدی شده...برادر حمید هم دیگه دست از ارشاد بر می داره...اگه خواستی بری و دست از ارشاد برداری...یکی رو جای خودت بزار...در هر صورت فعلا به سلامتwave - New!
اینم کادوی کاراگاه ققنوس چون موقع مطلب زدن شما هم می خواید شکلک بزنید...خود شکلک رو کپی کنید و پیست بزنید...بابایtalk to the hand
شکلک های یاهو
اون پایین هم شکلک های مخفیش رو گذاشته


[ شنبه 2 مهر 1384 - 01:09 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| عمو ققی ] [عمومی , ] [+]

شنبه 26 شهریور 1384

به خاطر حمید جون اینم واسه هری پاتری ها :D چوبدست مرلین

اینم پوستر هری پاتر

اینطور که به نظر میرسه این مشکل شکلک ها توی تمام وبلاگ های میهن بلاگ هست ببخشید اگه هی شکلک شکلک کردم به امید آرزوهای ماندگار رویاهای پایدار خدانگهدار



[ شنبه 26 شهریور 1384 - 06:09 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : شنبه 2 مهر 1384 - 01:09 ق.ظ]

[ پیام ()|| بیرکا ] [گالری , ] [+]

دوشنبه 21 شهریور 1384

سلامی به گرمی خرمگس سوخته

مثل اینکه قرار نیست ما شکلک داشته باشیم .... ققی به این مسئله رسیدگی کن لطفا

خوب این بار گفتم یه عکسی واسه گالری بزارم البته عکس های غیر هری پاتری :

پ ن : خوب اینم لوگوی من ققی این رو بگذار .

...........................................................................................................



[ دوشنبه 21 شهریور 1384 - 12:09 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : دوشنبه 21 شهریور 1384 - 12:09 ق.ظ]

[ پیام ()|| بیرکا ] [گالری , ] [+]

پنجشنبه 17 شهریور 1384

دوباره سلام!!!

 

حالا دیگه فقط دو هفته مونده به باز شدن مدرسه ها...یا به قول خیلیها زندانها!!!

ولی من فكر نمیكنم بشه اسم مدرسه رو «زندان» گذاشت! چرا؟! مدرسه نبود، این همه دوستای مدرسه از كجا میومدن؟ مسلماً شما نمیرین تو كوچه و خیابون بگردید واسه خودتون دوست صمیمی پیدا كنید!اگه مدرسه ها نبودن، همین بازیهای گروهی و نمیدونم آب بازیا( ما كه میكنیم، شما رو نمیدونم!) زنگ های ورزش، تقلبها و نامه نگاریهای سر كلاس هم نبودن! اصلا اگه مدرسه نبود، تابستون اصلا كیف نداشت! من یكی كه خوشم نمیاد همش بشینم تو خونه و صبح ساعت یك!!! از خواب پاشم! اولای تابستون چند روز امتحان كردم، بعدش احساس میكردم باید بعد از ناهار دوباره بخوابم! چرا؟ چون از خواب خسته شده بودم!

من كه دیگه خسته شدم! امسال هم از اون كلاسای جور واجور نداشتم و تابستون خوش گذشت. فقط زبان و گیتار! خیلی هم حال داد! ولی حالا دیگه حوصلم سر رفته! یواش یواش دارم روز شماری میكنم! البته یه مقدار از این روزشماری به خاطر موضوعیه كه دیروز كشفیدم و پایین نوشتم:

 

 دیشب احساس میكردم خیلی بیكارم!!! اكانتم هم تموم شده بود، دیگه خودتون حساب كنید در چه وضعی بودم! از بیكاری نشسته بودم فكر میكردم كه چجور میشه كوییدیچ رو بدون جارو بازی كرد! كه یهو دیدم یه لامپ  رو سرم روشن شده! البته شاید زیاد جالب نباشه! ولی امتحان كنید! بدك نیست!!

 

  مواد لازم: یك زمین فوتسال، دو عدد توپ بسكتبال، یك عدد توپ والیبال، یك عدد توپ بدمینتون،دو عدد دروازه فوتبال، دو عدد راكت بدمینتون برای هر تیم و بلاخره دو عدد تیم 9 نفره!!!

 

پستهای بازی: سه بازیكن مهاجم، دو بازیكن مدافع، یك بازیكن دروازه بان، یك بازیكن جستجوگر و دو بازیكن نگهبان

بازی همون بازی كوییدیچ خودمونه، توپهای بسكتبال بلاجرامونن(البته یه خورده زیادی بزرگن...ولی خیالی نیست!) توپ والیبال همون كوافل یا سرخگونه، اسنیچمون هم كه میشه توپ بدمینتون!

حالا میمونه راكتهای بدمینتون! نه بابا! چماق مدافع نیست! ما چون اسنیچمون بال نداره، از روش قدیمی كه بچه ها كیف همدیگه رو به هم پرت میكنن استفاده میكنیم!نگهبانای تیم برای اینكارن. هركدوم از نگهبانها در یك طرف زمین وایمیستن و در واقع بدمینتون بازی میكنن. اگه توپ وسط زمین افتاد نگهبانای هردو تیم میتونن برن و برش دارن.

 

حالا به وظایف بازیكنا میرسیم...

1- مهاجها: درست مثل كوییدیچ خودمون باید توپو گل كنن ولی حق ندارن از پا استفاده كنن. فقط باید توپو دستشون بگیرن و جاخالی بدن.

2- مدافعها: باید بسكتبالیستهای خوبی باشن و بتونن خوب نشانه گیری كنن و توپهارو به بازیكنا بزنن! برای مسائل امنیتی، كسی حق نداره توپو به صورت یا سر بازیكن بزنه!

3- دروازه بان: همونطور كه خودتون میدونید. هیچ فرقی با دروازه بان فوتبال یا كوییدیچ نداره!

4- جستجوگر: ترجیحا باید قد بلندی داشته باشه و سبك وزن باشه تا بتونه خوب بپره و بدوه. جستجوگر باید سعی كنه توپو از نگهبانا بگیره. ولی نباید هیچ قسمتی از بدنش به نگهبانا بخوره!

5- نگهبانها: وظایفو بالا گفتم. فقط باید اینو بگم كه نگهبانا بصورت مورب وایمستن. یعنی یكی سمت راست یكی از طولهای زمین و اون یكی سمت چپ طول دوم.

 

اول بازی هم بازیكنا دور داور جمع میشن. دارو سوت میزنه و همه توپهارو به هوا پرتاب میكنه. هربازیكن باید دنبال توپ مربوط به خودش بره. امتیازات بازی هم مثل كوییدیچه.

 

برای بیشتر آشنا شدن بهتره كتاب كوییدیچ در گذر زمان رو بخونید!

 

میتونید اسم این بازی رو كوادیچ بذارید! میخوام نظراتتونو دربارش بدونم! امیدوارم لذت برده باشید!!!



[ پنجشنبه 17 شهریور 1384 - 11:09 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| چو چانگ ] [عمومی , ] [+]

مشکلات تازه وارد ها

سه شنبه 15 شهریور 1384

سلام!

من تازه اومدم...كسی نیست به من خوش آمد بگه؟ هی..الو...مونالیزا...نمیخوای به من...بابا...آوریل...صبر كن...نمیخوای...عجبا..هی ققنوس نمیخوای به من خوش آمد بگی/

ققنوس یه نیگا میكنه: بچه برو دو تا مطلب بنوبیس باو

-ببین من الان اومدم ها...نمیخوای یه استراحتی...

- (شكلكارو با كد جادوگران گذاشم خودتون فرض كنید!) :ymad:گفتم برو یه مطلب بنویس نویسنده اضافی میشی رو دستمون باد میكنی...

- :-o ببین ققی جون...

- كی به تو گفته به من بگی ققی جون؟ ققنوس! گرفتی؟! كارآگاه ققنوس!

-اوكی بابا...چرا میزنی...

-با من درست حرف بزن!

-اوه...چه خشن...

-چیزی گفتی؟!

-من؟ نه بابا! گفتم من برم یه مطلب بنویسم...

-دو تا!

-هان؟!

-هان نه بله!

-چه سریشه...حالا داره به من در هم میده...

-تو چی گفتی؟ :ymad:

- اِ ...چیزه...من...

-حالا چنان درسی بهت بدم....

-چی؟! نه! كــــــمــــــــك!!!!

الفرار...من الان برمیگردم مینویسم...كـــمـــك!!!!


ققنوس این طرفا نیست!؟ نه نیست انگار...نمیدونین چی شد كه!

من بدو اون بدو! دویدیم رفتیم مدیریت وبلاگ من رفتم تو ابن درو پشت سرم قفل كرد! حالا هی الوهومورا بزن بلكه باز شه! نشد كه! انگار یه پنجره هست اینجا....میشه پرید!؟ ووووووووووووووووو پرتگاه!

آقا طبقه 123 یه آسمان خراش زندانی باشی چیكار میكنی....نشستم اونجا بلكه یكی بیاد درو باز كنه...ققنوس كه نه...حمید رو هم نمیشناسم...انگار فقط یه آوریل هست...حالا بشین بلكه این آوریل بیاد یه چیزی بنویسه! نه خیر...خبری نیست...

آخر سر اومدم سر این كامپیوتره...دیدم بله! دو ساعت پیش این ققنوس مطلب نوشته! خوب كسی نمیاد سر بزنه كه اخه!

خوب حالا چیكار كنم؟! نمیشه كاری كرد دیگه اومدم نشستم سر كامپیوتره یه چیز بنویسم...حالا هی فكر كن بلكه یه چیزی یادت بیاد بنویسی...نمیاد كه!

آقا همینجور نشسته بودم دیدم مونیتور این كامپیوتره داره سیاهی میره! گفتم شاید اسكرین سیوره! موسو تكون دادم دیدم نه! قاط زده فراوون!

حالا چیكار كنیم؟ هیچی دیگه باید تو این سیاهی بشینم چیز بنویسم دیگه...4 خط نوشتم اینتر زدم كه برم خط پنجمی كه...آخ سرم!

بلاخره این مونیتوره كار خودشو كرد! اینجا آسپیرین نیست؟ اینجا كه هیچی نیست! تا چیزی ننویسی هم كه نمیتونی بیرون بری! خوب دیگه چیكار كنم! با اون سردرد فجیع اومدم دوباره نشستم پاش...مونیتورم رفته رفته داره سیاهتر میشه...آخیش! بلاخره تموم شد!موس كو؟ این فلشه اصلا پیداش نیست! سرمو بردم جلو چسبوندم به مونیتور بلكه پیداش كنم...نخیر نیست! حالا من اینو چجور بفرستم؟! آخر كار گیر افتادیم!

تازه چشام داشت به تاریكی عادت میكرد كه صفحه روشن شد! آخ سرم! وای چشم! كور شدم رفت پی كارش! صفحه از اولشم سفیدتر شد! دیدم یه خورده هم بره دیگه هیچی نمیبینم. موسو پیدا كردم زدم ارسال..آخ جون! تموم شد!

Operation time finished with www.mihanblog.com

حالا هی با این موزیلا ور برو بلكه بره! صفحه هم هی داره سفیدتر میشه! یوهو! رفت! این دیگه چیه؟! برو دیگه! نه! هنگ كرد!

دیگه چشام داشت سیاهی میرفت. با زور ریستارت رو زدم...حالا دو ساعت منتظر باش بیاد....كامپیوتر خودم سریعتر میومد.

disk checking will begin in 1 minute

برو بابا! حوصله داری! دیسك چكینگم كجا بود! اینتر زدم رفت...حالا صفحه اومده..وه! چه خبره! صفحه خصوصی ققنوس...مونالیزا...حمید...مهمان!!!! :hammer:

مهمان بودیم و خبر نداشتیم! باشه دیگه ققنوس! حالا رفتیم صفحه مهمان....

صفحه رو باز میكنم.هركی یه فولدر داره! سرژ...آوریل...سهیل...بریكا...نخیر خبری از چو نیست..مجبورم خودم باز كنم. اینم كه قاط داره!

you cannot open a folder in guest page.

نمنه نمیتونی باز كنی؟ چی میگی توو؟ نخیر انگار باید منتظر باشیم جناب ققنوس یه فولدر باز كنن! ولش كن حالا! الان صفحه تاریك میشه برو متنتو بنویس تو!

با عجله وصل میشم اینبار با آی ای میرم و شروع میكنم دوباره نوشتن!

دارم مینویسم كه...اِ؟ چرا این اینجوری شد؟ همه نوشته ها شد این هوا! نگا كردم دیدم بولد فعاله...زدم خاموش بشه نشد! اقا ول كن دیگه! ناچاراً دیلت كردم دوباره نوشتم...صفحه غیب شد!

نه! جان من هنگ نكن! نه انگار نكرد! میگردم میبینم صفحه رفته اون پایین! میرم اون پایین مینویسم برمیگرده بالا! جل الخالق!

حالا ارسال...رفت..ارسال شد...تمام! تا من باشم و با این كامپیوتر مطلب ننویسم!

 



[ سه شنبه 15 شهریور 1384 - 01:09 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| چو چانگ ] [عمومی , ] [+]

به نام او

سه شنبه 15 شهریور 1384

به نام آنکه ابر را گریاند تا گل بخندد

عقل سلیم متاعی است که بهتر از هر چیز دیگر در دنیا توزیع شده است زیرا همه فکر میکنند به اندازه کافی از آن بهره مندند

خوب اینم از پست اولی ما

اول از همه خطاب به عمو ققی (کاراگاه ققنوس

اسم من بریکا نیست و بیرکا ست . یه دفعه خیال خودت و راحت کن و بزار ریکا دیگه

بهتره بیرکا بورکاسن بکنیش !؟ ( این جدیه

وبلاگ مارو هم بگذار ! اون پایینی هارو میگم من هم پاتیل درزدار رو در اسرع وقت میگذارم

دوم نیز برای دوستانی که مارو نمی شناسن

اسم واقعی : شکوفه

اسم مستعار : بیرکا بورکاسن

سن : 15

شهر : تهران

وبلاگ شخصی : حرف دل

وبلاگ داستانی : الهه ها وشیاطین هیدس

آیدی یاهو

و حالا سوم

همونطور که خودتون مطلع اید زندان ها دارن باز میشن و فصل غم از راه میرسه و بازم درس ، خر زدن ،امتحان و .... و باز هم جمع دوستان غیر هری پاتریستی

یه خاطره بگم در مورد همین هری پاتر و مدرسه

ما می خواستیم بریم اول راهنمایی که هری پاتری شدیم وقتی رفتیم مدرسه به همه ی دوستان سفارش خوندن هری پاتر دادیم . اما دریغ از یکی که بخونه تا اینکه یه بار معلم پرورشی گفت باید یه تحقیق برای پرورشی بیاریم و تو کلاس کنفرانس بدیم . ما هم از فرصت استفاده کردیم و تحقیق هری پاتر نوشتیم در مورد شخصیتها ، جی کی رولینگ ، بازیگرا و کلی چیز حرف زدیم (نمره 20 هم گرفتم معلمه هم کلی حال کرد

بعد از یه مدتی زد و فیلم 1 هری پاتر واسه عیدفطر از شبکه 5 پخش شد حالا همه ی بچه های کلاس هی میگفتن

_ فیلم رو دیدی

_ قسمت بعدی چی میشه

_ چند قسمته

و

بعد از اون ما تو مدرسه هری پاتریست شناخته شدیم هرکی مارو می دید میگفت : هری پاتر چه طوره ؟ بعدش کلی کرکر می خندید البته من خوشم نمی اومد چون بعضی هاشون هری پاتر رو به مسخره می گرفتن . بعضی هاشونم فکر میکردن هری پاتر واسه من خداست (!) خلاصه رفتیم سال سوم و دوباره پای تحقیق اومد وسط ، ما هم این سری گرفتیم و تحقیق جی کی رولینگ نوشتیم ( بازم معلمه کلی کیف کرد آخه منابع رو سایت جادوگران هم نوشته بودم که البته اگه با کمک سایت جادوگران نبود من کتاب جادوگری در پس چهره هری پاتر رو نداشتم

این سال آخری دیگه همه از معلم ادبیات گرفته تا شاگرد های سال اول می دونستن من هری پاتریستم به همین خاطر رفتم پیش مدیرمون ( که خیلی باهم صمیمی بودیم ) سفارش کتاب های هری پاتر رو دادم اونا هم همه شو با ترجمه ویدا گرفتن بچه های مدرسه هم کلی خوندن وحال کردن

خلاصه ما کل مدرسه رو هری پاتری کردیم آخر و حالا باید پروژه یه مدرسه ی دیگه رو باز کنیم .... چقدر بد

دیگه حرفی ندارم

به امید دیدار

با آرزوهای پایدار

خدانگهدار

.



[ سه شنبه 15 شهریور 1384 - 01:09 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : شنبه 19 شهریور 1384 - 07:09 ق.ظ]

[ پیام ()|| بیرکا ] [عمومی , ] [+]